الشيخ رسول جعفريان
129
صفويه در عرصه دين ، فرهنگ و سياست ( فارسى )
حكومت مدنى حق مسلّم صدر و ديگر روحانيون است . « 1 » در همانجا نيز تأكيد دارد كه بيشتر مردم بر اين اعتقادند كه حكومت و فرمانروايى افراد غير مذهبى مباين دين نيست . به نظر وى در اين جامعه ، به رغم آن كه قضا و امور شرعى در اختيار روحانيون است ، سلطان و درباريانش فارغ از اين بحثها « همچنان به قدرت تمام بر كليهء امور حكومت مىكنند ؛ به سخن ديگر ، امور معنوى زير نفوذ امور مادى قرار گرفته » است . « 2 » در واقع ، شاردن متوجه اين نكته شده است كه در ايران ، دو نوع فكر دربارهء حاكم اسلامى وجود دارد ؛ يكى انديشهاى كه مجتهد را صاحب قدرت مىداند و شاه در حكم وزير اوست ؛ و انديشهء ديگر كه بر شاه به صورت مطلق و مستقل قدرتى قائل است و طبعا او را مستقيم سايه خدا مىداند . اين مطلبى است كه ما بايد از آن با عنوان مشروعيت عرفى شاه ياد كنيم و البته ريشهء عميقى در فرهنگ ما دارد ؛ شگفت آن كه حتى برخى از حكما يا فقها وقتى دربارهء سلطنت سخن مىگفتند ، از سايهء خدا بودن سلطان و لزوم اطاعت از او با اين توجيه ، سخن مىگفتند . صائب تبريزى ، شاعر برجسته و زبان تودههاى آن روزگار در وصف شاه عباس دوم بنگريد : آن سايهء خدا كه جهان روشن است ازو * آورد رو به برج شرف آفتابوار « 3 » در اين زمينه اعتقاد به فرّ يزدانى نيز كه به نوعى به فرهنگ سياسى ايران پيش از اسلام بر مىگردد ، به تصور عاميانه دربارهء بزرگى سلطنت ، كمك مىكرد . اين شعر صائب يك نمونه از اين تصور است : سپهر مرتبه عباس شاه دريادل * كه مىدرخشدش از جبهه فرّ يزدانى « 4 » نكتهء ديگرى كه شاردن به آن توجه كرده است ، اين كه در عمل ، شاه چندان به نظرات مجتهدان وقعى نمىگذارد و روش استبدادى خود را دنبال مىكند . به عبارت ديگر ، گرچه از لحاظ تئوريك ، قرار است تا مجتهد بر امور مذهبى نظارت داشته باشد ؛ چنان كه خود شاه نيز به هر حال معتقد به قرآن و فقه اسلامى است ، اما در عمل ، به ويژه در زمان برخى از شاهان صفوى ، روش استبدادى بيشتر مورد توجه قرار مىگيرد . شاردن در مقايسه ميان وضعيت ايران و عثمانى مىنويسد : پادشاه عثمانى اگر خطاى منكرى بر يكى از بزرگان دربار بگيرد ، در مورد كشتن وى با مفتى يا مجتهد بزرگ مشورت مىكند ؛ اما پادشاه ايران نه تنها با بزرگان دين يا بخردان رأى نمىزند ، بلكه اين زحمت را بر خود نمىپسندد كه به
--> ( 1 ) . همان ، ج 4 ، ص 1335 ( 2 ) . همان ، ص 1336 ( 3 ) . ديوان صائب ، ص 3590 ( 4 ) . ديوان صائب ، ص 3593